ــ ... و در ادامه
... گفتم که، آنروز را با خستگی آغاز کرده بودیم.
راه افتادیم... ترافیک طبق معمول بسیار سنگین بود.
پنجره های بسته خانه ها را نشانش میدهم،بی آنکه منظورم را بفهمد، از آلودگی هوا سخن به میان میاورد.
رشته کلام گسسته میشود.
با خود میاندیشم : آیا با او قسمت کنم یا نه؟
اصولا" بازگوئی خوابم با او درست است یانه؟؟؟
سکوت اختیار میکنم، بعد از سالها استواری بر نوع اندیشه ام اکنون این نوع نگرش؟؟؟؟ خود نیز نمیدانم.
ـــــــــ
زیر پل حافظ پشت چراغ قرمز .
ـــــــــ
طبق معمول تمام چهارراههاپسر بچه ای با لنگ کثیفی به شیشه هجوم آورده بدتر شیشه را کثیفتر میکند،
--- اینبار باب سخن از فقر باز میشود.
!!! اما من هنوز در انتظار یک لحظه خاص هستم. (؟؟)
...( او همچنان در باره فقر و پیامدهایش بی امان سخن میگوید)،
نا خواسته نظرم به پیرمردی جلب میشود که از ماشین جلوئی طلب کمک( !؟)میکند.
راننده در حالی که انگشت اشاره اش را تا انتها در سوراخ بینی اش فرو برده... ، شیشه را به منظور رد وی بالا میزند.
یک آن!
... فقط یک آن !
بر میگردد.
بین آن همه ماشین به من خیره میشود.
انگار سنگینی نگاه مرا از بین آنهمه انسان احساس کرده بود...
نگاهش گرم بودو علی رغم پوست پیرش ، چهره ای فوق العاده جذاب داشت.
به سوی من آمد.
ـــــــــ ...م... ـــــــــ همچنان در حال صحبت و ارائه تئوری بود...
دست کردم داخل کیفم، کیف پولم همراهم نبود...
فقط یک اسکناس دو هزار تومانی .... !!! به عقربه بنزین نگاه کردم.. باید بنزین میزدم.
................................
شیشه را پائین زدم، پول را به او دادم،
هیچ نگفت!!!
هیچ نگفتم.
... حرکت کردم.
همچنان که دورمیشدم اورا در آئینه عقب میدیدم ، در میان هجومی از بوق اعتراض! درست در همان نقطه دوخته شده بود.
دستی تکان داد و در میان انبوه ماشینها گم شد.
ــــــــــــــــــــ
خدای من!!!
آن چه بود که من دبدم؟؟؟
تصویرهای ضبط شدهء نوار ذهنم را عقب کشیدم، - دستش-!
دستش را که تکان داده بود؟؟!!
چیزی بهش بود!
چطور حواسم نبود؟! یه نوار سبز! آره .. آره .. یه نواری!ـ یه چیزی ـ
در هر صورت یک رنگ سبز دیده بودم.
ـــ رسیده بودیم، بهتم زده بود.
پرسید: کجائی ؟؟؟
انگار تمام مدت حواسش( بی آنکه بدانم) به من بوده!و منظور مرا در یافته بود.
همچنان که پیاده میشد، خندید و گفت: در هر صورت ، و با هر نوع اندیشه ای، تو از بنزین و من از آخرین کلاسم ماندم...
" پولت هم رفت که پیرمرده امشب دودش کنه!! "
ومن در دو راهی شک و اعتقاد !!!
مات و حیران ماندم.
باید می خوابیدم.