تبليغاتX
دارم روش فکر میکنم ... -

دارم روش فکر میکنم ...

اتاقک کذائی

 

علاقمندی من به سینمای تارکوفسکی و مخصوصا " استاکر"

و با ورود به اتاق  ۱۳۸۵در وبلاگ دوست ارجمندم آقای سمیعی* ( توضیح در قسمت کامنتها)   ،الهام بخش  این پست آخریست، این پست را تقدیم میکنم به تمامی شما دوستان وبلاگ نویس. 

با احترام: باوفا

... میدانم. در انتهای مسیر ، آن اتاقک کذائی منتظر برآوردن آرزوی من است:           """  عشق """

. در ابتدای راهم، تمام فضای دیدم را ابلیس " تردید "هایم پر کرده است.

جدالی حاکم است!!!

و در هر هجا، دندانهای زرد وبوی مشمئز کننده ء دهانش...!!!

و ... ــــــــــ البت پیروزی از آن من است.

راهی میشوم...صدای شاعر طنین انداخته است:

در راه ملاقات خواهیم کرد، عشق را ، آزادی را ، حقیقت را.

چه حس عریانی:

سر خوشم. انگار من ، من نیستم.

یک آن ، آن شرلی را میبینم!!! آواز میخواند:

ozledim seni ... dustum yollara;l

آچتیم گونلومو ... روزگارینا(حسرت دیدارت راهی جاده هایم کرد ــ بادبانهای قلبم را بر افراشتم تسلیم بادهایت.)

بیر حایالدی سانکی( انگار خیالی)

بیر ماجرا( یا یک حادثه)

اما کلیمه لر پارام پارچا( کلمات در هم ریخته و داغون) :

soz- muzik: Mazhar Alanson /MFO/l

ــــــــ پشت در اتاقک کذائی رسیده ام.

بادستی لرزان و دلی پر آشوب در را تا انتهای جسارت میگشایم

مرد عشق تکیه داده به سکوت !!!

اتاق مملو از بوی زن!

طرح لب صورتی بر یقه پیراهن ، دریک دست  ماتیک صورتی جویده شده.

/تمام صورتش صورتیست.(!؟)/

ودر دست دیگرش تار موئی بور!!!

در این اتاق چگونه آرزویم برآورده خواهد شد؟؟؟

هرگز طیفهای بلوند ،

بر گیسوان شبگونم رنگ باز نکرده است...

ـــ هراسان به دنبال مخملباف تمام درهای مشرف به اتاق را میگشایم...

آقای مخملباف!

آقای مخملباف!

من نقش موبور را میخواهم چرا که در این صورت آرزویم برآورده خواهد شد.

در آخری قبل از حجومم گشوده میشودو استاکر که از صرفه بی امان مجال سخنش نیست چیزی زمزمه میکند:

جوجه تیغی!

جوجه تیغی!

به عقب بر میگردم... مرد عشق آیینه ای روبرویم میگیرد:

آه خدای من...

موهایم... مشکیست.

آئینه را به زمین میکوبم ، خرد میشود !

... و من تکثیر میشوم در هزار ویک قطعه کوچک نارنجی.!؟

به ناچار میگریزم از خویش و آن اتاقک کذائی را با نفرت ترک میکنم.

در را پشت سرم بسته ،

تکیه میدهم غرور رنجیده ام را به در.

/ کاش در همان ابتدا به ابلیس تردیدهایم تن در میدادم/

یک آن در روبرو :

" آن شرلی " ایستاده به من لبخند میزند ، مو مشکیست !!!

رشته ای از موهایم ،

فرو ریخته در مسیر نگاهم .!!!

آه.

من مو هویجی شده ام.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط باوفا  |